تو در فکر خودت باش و ....



سخن گویم یکی بر تو که از خوابت شوی بیدار


هزاران فتنه بر ما شد تو خود هم دیده ای بسیار




دراین اشفته بازار پر از بازی تو خود را بین


بیا از بهر خود خشتی بروی خشتها بگذار




نه دریایت دهند انان نه در فکر تو اینانند


تو در فکر خودت باش و قدمها یک به یک بردار




تو یک رنجور پر دردی که بازیچه شدی هر دم


بیا چون کوه محکم شو نبینی از کسی ازار




سفیهان هر چه میخواهند میگویند آگه باش


بیا در فکر خود باش و مزن اتش بر این خروار




هزاری سخت خواهد بود در اینجا شنا کردن


چه رودی؟ پر تلاطم پر تنش حتی پر از الوار




بیا در این دو روز واپسین از عمر خود با هم


محبت بر دگر سازیم تا سختی شود هموار






به جز گریه....

به جــــز گریه بگو درمان چه باشد؟

درین سختی دگر آسان چه باشد؟



ازین ازلت نشینی خسته هستم

به تنهـــــایی بگو پایان چه باشد؟



ببین دامـــــــن ز دستم رفته حالا

میان غم مــــــرا دامان چه باشد؟



سخن بســـــــیار باشد بهر گفتن

گناه دیده ی گــــــــریان چه باشد؟



نگار ما بســــــــــــی حیرانمان کرد

که گفتا عشق سر مستان چه باشد؟



شنیــــــــــدی طعنه های مردمان را؟

بجز آه و دمی انســــــــــان چه باشد؟



عزیزانم سفـــــــــــــــر کردند و رفتند

میان ماندگـــــــــان همخوان چه باشد؟



به تنهایی قســــــــــــــــــم تنهاترینم

به این اشفته دل سامان چه باشد؟